<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" 
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" >

<channel>
<title>نیمروز</title>
<link>http://nimroz.ir</link>
<description>نيوك فارسي</description>
<dc:language>en-us</dc:language>
<dc:creator>mahdyar@nimroz.ir</dc:creator>
<dc:date>1-3-1391</dc:date>

<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
<sy:updateBase>1-3-1391</sy:updateBase>

<item>
<title>یک سوال شرعی عجیب و تکان&zwnj;دهنده</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=58</link>
<description><![CDATA[<p align="justify"><font color="#ff6600" size="2" face="Tahoma"><strong>متن زیر یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است:</strong></font></p>
<p align="justify"><font color="#0000ff" size="2" face="Tahoma"><strong>توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم</strong></font></p>
<font face="Tahoma">
<p align="justify"><font size="2"><strong>یك بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه كردم &laquo; <font color="#ff0000">أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه</font> &raquo; با زبان، حالا همین كه قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است كه غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهكار را بشنوم. صدایت مهم است؛</strong></font></p>
<p align="justify"><font size="2"><strong>&laquo; <font color="#ff0000">ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ</font> &raquo;(1)&nbsp; من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى&rlm;دهم.</strong></font></p>
<p align="justify"><font size="2"><strong>بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى كه كسى در را باز نمى&rlm;كند. تشنه&rlm;اى، اما اگر نگویى آب مى&rlm;خواهم، آب نمى&rlm;آورند، گرسنه اگر نگوید نان، كسى به او نان نمى&rlm;دهد.</strong></font></p>
<p align="justify"><font size="2"><strong>&nbsp; ترك گناه با اعضا و جوارح<br />
</strong></font></p>
</font>
<p align="justify"><font color="#808000" size="2"><strong>به ادامه&nbsp;مطلب بروید </strong></font></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">58@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>مذهبی</dc:subject>
<dc:date>24-10-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>داستان های الهام بخش نیمروزی 1</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=57</link>
<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"><strong><font color="#0000ff"><font face="Verdana"><font size="3">نیمروزی های عزیز سلام </font></font></font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"><strong><font color="#ff0000"><font face="Verdana"><font size="3">از اینکه به خونه خودتون علاقه دارید وهر از چند گاه به این وبگاه سری می زنید بسیار سپاسگذارم به علت مشغله های کاری که برایم وجوددارد کمتر می توانم مطالب سایت را بروز کنم ولی نظرات ودیدگاه های شما باعث پربار تر شدن این سایت می شود بعضی از دوستان در پیام های خصوصی که به این جانب زده اند پیشنهاد های زیبایی داشته اند که بنده انشاءالله اگر عمری باقی باشد آن را اجرایی می نمایم مطلب دیگری که خوانندگان سایت مد نظر داشته باشند این است که این سایت شخصی بوده و وابستگی به هیچ سازمان یا نهاد و ارگان یا برنامه تلویزیونی ندارد لذا دوستان برنامه تلویزیونی نیمروز این سایت را اشتباه با سایت برنامه نیمروز شبکه 3 نگیرند ودر پیامها ی خودشون دقت نمایند .</font></font></font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"><strong><font face="Verdana"><font size="3">مجموعه ای که زین پس قصد داریم در این سایت قرار دهیم داستانهایی است که دارای پیامهای خاص برای زندگی می باشد و تحت عنوان داستا نهای الهام بخش نیمروزی با آن آشنا می شویم . این داستانها از سایتها وکتابها ی متعدد جمع اوری شده امید آنکه این مجموعه بتواند همانطور که برای ما اثر بخش و مفید بوده برای خوانند گان سایت نیز قابل استفاده واثر گذار باشد وبتوانید در مقاطع مختلف زندگی از خرد وپیام های نهفته در آن برای ساختن یک زندگی خوب ، موفق وتوام با شادی سود ببرید . </font></font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl" class="MsoNormal"><strong><font face="Verdana"><font size="3"><font color="#ff0000">داستان 1</font></font></font></strong></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal"><strong><font face="Verdana"><font size="3">پادشاهي كاخ بزرگي با وزيران و درباريان فروان داشت .او ازتمام نقاط حكما، خردمندان وهنرمندان را به قصرش فراخوانده بود و وزرايش به دانايي وديانت وكياست مشهور بودند. </font></font></strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">57@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>گوناگون</dc:subject>
<dc:date>6-8-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>کریسمس با آقا درخانه یک شهید ارمنی</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=56</link>
<description><![CDATA[&nbsp;
<p style="TEXT-ALIGN: center; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 15px 0px 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-TOP: 0px"><strong><font color="#000080">مادر شهید ارمنی به رهبر: اُسقف ما تا حالا به خانه ما نیامده است.</font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: center; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 15px 0px 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-TOP: 0px"><strong><strong><font color="#000000">دیدار ایشان با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نمایندة امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید &laquo;چمران&raquo; بود، شروع شد. امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردندو هم&zwnj;چنان هم ادامه دارد.</font></strong></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 15px 0px 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-TOP: 0px"><strong><font color="#000000">افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه&zwnj;شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک&zwnj;تک این محله&zwnj;های خود شما را من حداقل می&zwnj;دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.</font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 15px 0px 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-TOP: 0px"><strong><font color="#000000">حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری&zwnj;ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به&zwnj;همین&zwnj;خاطر می&zwnj;دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال&zwnj;ترین لذتی که آدم می&zwnj;خواهد ببرد را دارد.</font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 15px 0px 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-TOP: 0px"><strong><font color="#000000">بعضی&zwnj;هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می&zwnj;روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه&zwnj;شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن&zwnj;ها با افتخار می&zwnj;گویند، ولی ما که می&zwnj;نشینیم نگاه می&zwnj;کنیم، آن خستگی را احساس می&zwnj;کنیم.</font></strong></p>
<p style="TEXT-ALIGN: justify; PADDING-BOTTOM: 0px; MARGIN: 15px 0px 0px; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-TOP: 0px"><strong><font color="#ff0000">در ادامه بخوانید ....</font></strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">56@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>غافله نور</dc:subject>
<dc:date>6-6-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>عاشقانه های یك خلبان با همسرش</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=55</link>
<description><![CDATA[&nbsp;
<p style="TEXT-ALIGN: center; LINE-HEIGHT: normal; MARGIN-BOTTOM: 0pt; BACKGROUND: white; mso-outline-level: 3" dir="rtl" class="MsoNormal" align="center">به بهانه سالگرد شهادت شهید دوران</p>
<p align="center"><strong>عاشقانه های یك خلبان با همسرش</strong></p>
<p align="justify"><strong>&nbsp; عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.<br />
به گزارش مشرق؛ دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلكه &laquo;الامیه&raquo; و &laquo;البكر&raquo; را غرق كرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن كردن بغداد از انجام كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد بغداد بود. <br />
اما هنگام عملیات اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز كرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.<br />
كاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل كوبید.<br />
سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.<br />
سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تكه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.</strong></p>
<p align="justify"><strong>به ادامه مطلب بروید...</strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">55@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>غافله نور</dc:subject>
<dc:date>14-5-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>ماجرای عجیب یک شهید 17 ساله</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=54</link>
<description><![CDATA[<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong>چندی پیش درمجله غافله نور شماره 124 متنی را خواندم که حکایت جالبی از یک شهید 17 ساله بود که قبل از شهادتش دو نامه به مجله زن روز نوشته بود در این متن اشاره ای به نام فامیلی این شهید نشده لاکن نام وی امیر ، اهل خوزستان&nbsp; بوده ، از توضیحات اضافی خوداری میکنم و به سراغ داستان زندگیش درمتن نامه ها میرویم لطفا تا انتها این نامه و پاسخش را بخوانید وبیندیشید ونظرات خاص خودتان را بیان فرمایید : </strong></font></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong><font color="#ff0000">نامه اول شهید امیر به مجله زن روز در تاریخ 3/9/1365</font>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </strong></font></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong>بنام خداوند بخشنده و مهربان</strong></font></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong>خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز</strong></font></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong>سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه کیهان است. اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است جریان را برایتان بازگو می کنم:&nbsp; </strong></font></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong>من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم؛ اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند که زود می روند و می خوابند. اصلاً در طول روز یکبار از خود سوال نمی کنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه اصلاً به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می&shy;گردم تعجب نمی کنم؛ بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد.&nbsp; </strong></font></p>
<p dir="rtl" class="MsoNormal" align="justify"><font size="2"><strong>پدر و مادرم بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند (البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است. تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می&shy;کنم:&quot;درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره&quot; می دانم که منظور من را حتماً فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می&shy;برند؛ یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب .&nbsp; </strong></font></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">54@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>غافله نور</dc:subject>
<dc:date>31-3-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>نصایح شیخ بهایی به فرزندش آدمی</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=53</link>
<description><![CDATA[<p align="center"><img width="180" height="210" alt src="/images/uploads/Image/1921601087912914423467216641091571310646108.jpg"></p>
<p>اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست.</p>
<p>اگر بسیار كار كند، می&zwnj;گویند احمق است.</p>
<p>اگر كم كار كند، می&zwnj;گویند تنبل است.</p>
<p>اگر بخشش كند می&zwnj;گویند افراط می&zwnj;كند.</p>
<p>اگر ثروت اندوزی كند، می&zwnj;گویند بخیل است.</p>
<p>اگر ساكت و خاموش باشد می&zwnj;گویند لال است.</p>
<p>اگر زبان&zwnj;آوری كند، می&zwnj;گویند وراج و پر روست.</p>
<p>اگر روزه بدارد و شب&zwnj;ها نماز بخواند می&zwnj;گویند ریاكار است.</p>
<p>و اگر نماز نخواند می&zwnj;گویند كافر و بی دین است.</p>
<p><strong>پس فرزندم نباید به حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز از خداوند نباید از كسی ترسید . </strong></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>منبع:</strong></p>
<p>كشكول شیخ بهایی.</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">53@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>گوناگون</dc:subject>
<dc:date>21-3-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>گوناگون</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=52</link>
<description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma">مطلبی که در ذیل مطالعه میکنید توسط خواهرم ،یادگاری ،مدیر وبلاگ <a href="http://capfy.blogfa.com/">مشاوره وروانشناسی</a> برایم ارسال گردیده :</font></p>
<p align="center"><img style="WIDTH: 338px; HEIGHT: 245px" alt width="411" height="421" src="/images/uploads/Image/Nimroz_ir.jpg"></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.<br />
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.<br />
&nbsp;</font></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">52@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>گوناگون</dc:subject>
<dc:date>21-3-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>به خود قول بدهیم ...</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=51</link>
<description><![CDATA[<p><font color="#ff0000"><strong>امام علی علیه السلام می فرماید :</strong></font></p>
<p><strong><font color="#000080">خودت را به داشتن نیت خوب ومقصد زیبا عادت ده ، تا در خواسته هایت موفق شوی .</font></strong></p>
<p><strong>- آن قدر قوی باشیم که هیچ چیز نتواند آرامش فکری مان رابهم بزند .</strong></p>
<p><strong>- با هر فردی که مواجه می شویم ، درباره سلامتی ، خوشبختی وسعادت حرف بزنیم .</strong></p>
<p><strong>- کاری کنیم که همه دوستانمان احساس کنند که نقطه قوتی منحصر به فرد در آنان وجود دارد.</strong></p>
<p><strong>- به جنبه مثبت قضایا بنگریم وخوشبین باشیم .</strong></p>
<p><strong>- فقط به چیزهای خوب بیندیشیم ، فقط برای رسیدن به بهترین ها تلاش کنیم وفقط در انتظار</strong></p>
<p><strong>&nbsp;بهترین ها باشیم .</strong></p>
<p><strong>- نسبت به موفقیت وپیشرفت دیگران همان اندازه از خود شور و شوق نشان دهیم که در مورد </strong></p>
<p><strong>موفقیت وپیشرفت </strong><strong>های فردی مان خوشحال می شویم .</strong></p>
<p><strong>- اشتباهات گذشته را فراموش کنیم وبه سوی موفقیت های ببشتر در آینده گام برداریم .</strong></p>
<p><strong>- ظاهری بشاش ومتبسم داشته باشیم وبا هر موجود زنده ای با لبخند مواجه شویم .</strong></p>
<p><strong>-برای بهتر شدن خود آنقدر&nbsp;وقت اختصاص دهیم که وقتی برای انتقاد کردن از دیگران نداشته</strong></p>
<p><strong>&nbsp;باشیم .</strong></p>
<p><strong>- در دل آن قدر شاد باشیم که جایی برای نگرانی ، خشم و وحشت وجود نداشته باشد .</strong></p>
<p><strong>- طرز تلقی مثبتی نسبت به خود داشته باشیم واین حقیقت را نه با صدای بلند ، بلکه با اعمال و</strong></p>
<p><strong>&nbsp;رفتارمان به دنیا </strong><strong>نشان دهیم . </strong></p>
<p>&nbsp;</p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">51@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>گوناگون</dc:subject>
<dc:date>8-3-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>درکشان کنیم ...</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=50</link>
<description><![CDATA[<p align="justify"><strong><font color="#000080">چندی پیش در یک بازدیدی که از مکان نگهداری سالخوردگان داشتیم بر روی دیوار آن مکان نوشته</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000080">&nbsp;ای را خواندم که مرا به فکر فرو برد که واقعا این اتفاق برای&nbsp;ما نمی افتد بالاخره هر خردسالی ،</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000080">&nbsp;نوجوان میشود و هر نوجوانی به جوانی میرسد وهر جوانی به سن میان سالی میرسد ودر نهایت</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000080">&nbsp;پیر میشویم اگر کمی به این مسئله نگاه کنیم و دقت داشته باشیم گمان نکنم اینگونه پدر</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000080">&nbsp;ومادرانمان را گوشه اسایشگاه تنها رها سازیم پس با دقت به این متن که از سوی یک پدر برای</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000080">&nbsp;فرزندش نوشته شده دقت نماییم :</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#ff0000">پسر عزیزم!&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </font></strong><strong><font color="#ff0000"><img alt width="200" height="120" src="/images/uploads/Image/0006621.jpg"></font></strong></p>
<p align="justify"><strong>روزی که تو مرا در دوران پیری می بینی ، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی .</strong></p>
<p align="justify"><strong>اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنم و اگر نمی توانم خودم لباس هایم را بپوشم ،</strong></p>
<p align="justify"><strong>&nbsp;صبور باش ؛ و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعت ها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد</strong></p>
<p align="justify"><strong>&nbsp;به تو کردم.</strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#000080">به ادامه مطلب بروید </font></strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">50@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>گوناگون</dc:subject>
<dc:date>26-1-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

<item>
<title>انسانهای موفق</title>
<link>http://nimroz.ir/modules.php?name=News&amp;file=article&amp;sid=49</link>
<description><![CDATA[<p><strong><font color="#000080">سخن :</font></strong></p>
<p>زمان حال درست شبیه برفی است که در دستان آدمی قرار دارد . چنانچه از آن استفاده نکنیم ، آب خواهد شد .</p>
<p><strong><font color="#000080">پیام :</font></strong></p>
<p>انسان های موفق همواره مدیریت محیط را بر عهده می گیرند ، آن ها دفاتر کار خود را تمیز ومرتب نگه می دارند .</p>
<p>با این کار ، احساس مثبت بودن ، خلاقیت واعتماد به نفس می کنند . ما نیز ، محل کارمان را طوری بچینیم که </p>
<p>معرف شخصیت ما باشد ، چون اتاق کار ما بوستان موفقیت ما است !</p>
<p><strong><font color="#993300">به ادامه مطلب بروید </font></strong></p>]]></description>
<guid isPermaLink="false">49@http://nimroz.ir</guid>
<dc:subject>مشاوره و رو</dc:subject>
<dc:date>18-1-1390</dc:date>
<dc:creator>ارسال شده توسط mahdyar</dc:creator>
<language>ar</language></item>

</channel>
</rss>

