وضعیت آنلاین
در حال حاضر مهمان و کاربر در سایت حضور دارند .

خوش امديد ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

  لینکدونی سایت

رنگارنگ از همه رنگه

پيام گلستان

نداهاست

فناوري رايانه

نداي آشنا

فقط با تومی گویم

سلام خدا

مشاوره وروانشناسی برای شما

یه عاشق یه معشوق



  آخرين مقالات
تعداد شاخه ها: 6 عدد
تعداد مقالات: 16 عدد 1: مقتل خوانی 5 
[دفعات مشاهده : 907 بار]
 2: مقتل خوانی4 
[دفعات مشاهده : 780 بار]
 3: مقتل خوانی3 
[دفعات مشاهده : 773 بار]
 4: مقتل خوانی2 
[دفعات مشاهده : 783 بار]
 5: مقتل خوانی 1 
[دفعات مشاهده : 766 بار]
 6: سیمای امام علی علیه السلام در مثنوی 
[دفعات مشاهده : 1126 بار]
 7: اشتباهات بزرگ در ارتباطات 
[دفعات مشاهده : 751 بار]
 8: معنی در ارتباطات انسان با انسان 
[دفعات مشاهده : 995 بار]
 9: برگرد... يكي منتظر هزار و يكمين برگشته توئه 
[دفعات مشاهده : 1096 بار]
 10: عشق افراطي و اعتياد به عشق 
[دفعات مشاهده : 1033 بار]
 11: از من راضی باش! 
[دفعات مشاهده : 956 بار]
 12: گام های موفقیت 1 
[دفعات مشاهده : 1122 بار]
 13: بهداشت روزه 2 
[دفعات مشاهده : 895 بار]
 14: بهداشت روزه 1 
[دفعات مشاهده : 831 بار]
 15: نیمروز میانگاه جهان باستان 
[دفعات مشاهده : 825 بار]
 16: رصدخانه يا تقويم آفتابي نيمـروز 
[دفعات مشاهده : 975 بار]

   مذهبی: یک سوال شرعی عجیب و تکان‌دهنده
 دسته بندی : مذهبی شنبه، 24 دي ماه ، 1390

متن زیر یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است:

توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم

یك بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه كردم « أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه » با زبان، حالا همین كه قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است كه غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهكار را بشنوم. صدایت مهم است؛

« ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(1)  من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى‏دهم.

بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى كه كسى در را باز نمى‏كند. تشنه‏اى، اما اگر نگویى آب مى‏خواهم، آب نمى‏آورند، گرسنه اگر نگوید نان، كسى به او نان نمى‏دهد.

  ترك گناه با اعضا و جوارح

به ادامه مطلب بروید


    نویسنده : mahdyar     بازدید : 472 بار نظرات 

   داستان های الهام بخش نیمروزی 1
 دسته بندی : گوناگون جمعه، 6 آبان ماه ، 1390

نیمروزی های عزیز سلام

از اینکه به خونه خودتون علاقه دارید وهر از چند گاه به این وبگاه سری می زنید بسیار سپاسگذارم به علت مشغله های کاری که برایم وجوددارد کمتر می توانم مطالب سایت را بروز کنم ولی نظرات ودیدگاه های شما باعث پربار تر شدن این سایت می شود بعضی از دوستان در پیام های خصوصی که به این جانب زده اند پیشنهاد های زیبایی داشته اند که بنده انشاءالله اگر عمری باقی باشد آن را اجرایی می نمایم مطلب دیگری که خوانندگان سایت مد نظر داشته باشند این است که این سایت شخصی بوده و وابستگی به هیچ سازمان یا نهاد و ارگان یا برنامه تلویزیونی ندارد لذا دوستان برنامه تلویزیونی نیمروز این سایت را اشتباه با سایت برنامه نیمروز شبکه 3 نگیرند ودر پیامها ی خودشون دقت نمایند .

مجموعه ای که زین پس قصد داریم در این سایت قرار دهیم داستانهایی است که دارای پیامهای خاص برای زندگی می باشد و تحت عنوان داستا نهای الهام بخش نیمروزی با آن آشنا می شویم . این داستانها از سایتها وکتابها ی متعدد جمع اوری شده امید آنکه این مجموعه بتواند همانطور که برای ما اثر بخش و مفید بوده برای خوانند گان سایت نیز قابل استفاده واثر گذار باشد وبتوانید در مقاطع مختلف زندگی از خرد وپیام های نهفته در آن برای ساختن یک زندگی خوب ، موفق وتوام با شادی سود ببرید .

داستان 1

پادشاهي كاخ بزرگي با وزيران و درباريان فروان داشت .او ازتمام نقاط حكما، خردمندان وهنرمندان را به قصرش فراخوانده بود و وزرايش به دانايي وديانت وكياست مشهور بودند.


    نویسنده : mahdyar     بازدید : 1836 بار نظرات 

   کریسمس با آقا درخانه یک شهید ارمنی
 دسته بندی : غافله نور يكشنبه، 6 شهريور ماه ، 1390

 

مادر شهید ارمنی به رهبر: اُسقف ما تا حالا به خانه ما نیامده است.

دیدار ایشان با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نمایندة امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد. امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردندو هم‌چنان هم ادامه دارد.

افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد.

بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

در ادامه بخوانید ....


    نویسنده : mahdyar     بازدید : 2815 بار نظرات 

   عاشقانه های یك خلبان با همسرش
 دسته بندی : غافله نور جمعه، 14 مرداد ماه ، 1390

 

به بهانه سالگرد شهادت شهید دوران

عاشقانه های یك خلبان با همسرش

  عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.
به گزارش مشرق؛ دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلكه «الامیه» و «البكر» را غرق كرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن كردن بغداد از انجام كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد بغداد بود.
اما هنگام عملیات اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران به طرف پالایشگاه الدوره پرواز كرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.
كاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل كوبید.
سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.
سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تكه ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاك سپردند.

به ادامه مطلب بروید...


    نویسنده : mahdyar     بازدید : 2607 بار نظرات 

   ماجرای عجیب یک شهید 17 ساله
 دسته بندی : غافله نور سه شنبه، 31 خرداد ماه ، 1390

چندی پیش درمجله غافله نور شماره 124 متنی را خواندم که حکایت جالبی از یک شهید 17 ساله بود که قبل از شهادتش دو نامه به مجله زن روز نوشته بود در این متن اشاره ای به نام فامیلی این شهید نشده لاکن نام وی امیر ، اهل خوزستان  بوده ، از توضیحات اضافی خوداری میکنم و به سراغ داستان زندگیش درمتن نامه ها میرویم لطفا تا انتها این نامه و پاسخش را بخوانید وبیندیشید ونظرات خاص خودتان را بیان فرمایید :

نامه اول شهید امیر به مجله زن روز در تاریخ 3/9/1365    

بنام خداوند بخشنده و مهربان

خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه کیهان است. اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است جریان را برایتان بازگو می کنم: 

من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم؛ اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند که زود می روند و می خوابند. اصلاً در طول روز یکبار از خود سوال نمی کنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه اصلاً به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می­گردم تعجب نمی کنم؛ بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد. 

پدر و مادرم بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند (البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است. تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می­کنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره" می دانم که منظور من را حتماً فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می­برند؛ یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب . 


    نویسنده : mahdyar     بازدید : 4015 بار نظرات 

 
  آمار کاربران

  ورود به سایت
نام کاربری

رمز عبور

کد امنیتی: کد امنیتی
محل تايپ كد امنيتي

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

  عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 

  مطالب گذشته
شنبه، 21 خرداد ماه
· نصایح شیخ بهایی به فرزندش آدمی
· گوناگون
يكشنبه، 8 خرداد ماه
· به خود قول بدهیم ...
جمعه، 26 فروردين ماه
· درکشان کنیم ...
پنجشنبه، 18 فروردين ماه
· انسانهای موفق
جمعه، 27 اسفند ماه
· عید نوروز
دوشنبه، 16 اسفند ماه
· کلمات جادویی
· سپاسگذاری
دوشنبه، 2 اسفند ماه
· کلمات جادویی
· 'گذشت

مطالب قدیمی تر

  لینک دوستان

نیمروز






تمام لينك ها


لينكستان

golestannews


quran



Theme Dseigned By : sayan.digit[at]att[dot]net


نصب توسط گروه فني و نگهداري فضا در كارسازهاي (Server) قدرتمند گروه شبكه نور

Toran.Kalpok@Yahoo.Com